در سوگ یک معلم

 

مرگ چه وسعت حقیری دارد

وقتی گور کن ها

برای فرزندانشان، نان می‌آورند

 

 

امروز به اندازه تمام سالهایی که میان روزگار به هم پیچیده ام گم شده بودم، دلم گرفت. بعد مدتها سری به وبلاگ دوستان قدیمی در تهرانپارس زدم. از لابلای پیامهایی که رد و بدل شده بود خبری را گرفتم که ...

خانم منصوره فیلی که به من و بسیاری از هم دوره ای هایم مشق شعر آموخت از دنیا رفت.

یادم نمی رود...اولین بار وقتی دیدمش که با آقای قنبری، خانم اسفندآبادی و آقای پاینده(که برای همگی آرزوی سلامتی دارم)، آمده بودند مدرسه شریعتی.

از قبل توی مدرسه گفته بودند که بچه هایی که علاقه ای به شعر دارند بیایند نمازخانه...

تعداد ماهایی که رفته بودیم از آنها که آمده بودند مدرسه ما کمتر بود... فقط من شعر خواندم و مرتضی محمدظاهری(که شنیدم برای ادامه تحصیل به استرالیا رفته). درباره شعر هر دوی ما حرف زدند و هر دو، تمام حرفهایشان را رد کردیم! اولین باری بود که جایی شعر می خواندیم و نظر هیچکس را بر نمی تابیدیم...

بعدها خانم فیلی را بارها و بارها در انجمن شعرا و نویسندگان آموزش و پرورش منطقه4 می دیدم. با چه علاقه ای پیگیری می کرد. به ما زنگ می زد و ما را برای برنامه های مختلف خبر می کرد. بعد که انجمن ادبی افق را با آقای قولی میاب و دیگران راه انداختند و جلسه گهگاهی در منزل ایشان بود هم باز می رفتیم و آخر جلسات گاهی آقای کاتوزیان (همسرشان)، برای ما از تاریخ می گفت.

ولی فراموش ناشدنی ترین روزها، روزهایی بود که در فرهنگسرای سرو(که فکر کنم حالا اسمش بانو شده است) جلسه ای داشت و من و دیگر دوستان پای ثابتش بودیم. معلمانه به ما عروض درس می داد. درسی که برای همیشه در وجودمان ریشه کرد و هنوز هم با شنیدن هر غزلی وزن آن در ذهنم تداعی می شود.

یک بار هم یادم هست برای کاری به اداره آموزش و پرورش رفتم. اتاق محقری داشت...چقدر گرم پذیرای من شد...

یکبار در فرهنگسرای سرو چیزی شبیه عصر شعر برگزار کرد. بچه ها همه بودند...علی قربان نژاد، مهدی فتوحی، حمید نصراللهی و دیگرانی که نامشان را به یاد نمی آورم.(بخصوص یکی دوتا از خانمها که همیشه پای ثابت جلسات بودند.)

آن روز به بچه هایی که شعر خواندند کتاب به همراه مقداری پول داد. بعد از جلسه از پذیرایی و امکانات برنامه گلایه کردم. گفت: باور کن همین هدایا را هم با پول حق تدریسی که می گیرم تهیه کردم...

امروز که این خبر را شنیدم و فهمیدم که از مرگ او بیش از یک هفته گذشته و مراسم های معمولش هم تمام شده...

 

گمانم چند سالی بود که کاملا فراموشش کرده بودم. حتی از بچه های اشراق که گهگاه می بینمشان هم سراغی از او نگرفته بودم.

ولی او به گردن من و بسیاری دیگر از بچه های قدیمی شعر حق داشت.

دوره کارشناسی ارشد، کلاسی با دکتر محمد سعید تسلیمی که شخصیت فرهیخته ای است داشتم. یادم هست یک بار به بچه های کلاس 2 دقیقه وقت داد تا کسانی را که بر گردنمان حق دارند و در زندگی ما تاثیر گذار بوده اند را در ذهن مرور کنیم. بعد خواست که هر کدام از بچه ها تعداد آدمهایی را که به یاد آورده ایم بگوییم. یکی گفت 70 یکی گفت 40 و یکی دیگر...

من و یک نفر دیگر، اعدادی حول و حوش6 و 7 را گفتیم. استاد با شنیدن این اعداد به شدت تاسف خورد که چطور ممکن است انسان اینقدر راحت آدمهای خوب زندگیش را فراموش کند...آن روز من یاد خانم فیلی نیفتادم و یاد بسیاری دیگر.

حالا که این چند سطر را می نویسم اما، مدام نام و خاطره است که در ذهنم می گذرد. شاید مرگ خانم فیلی ما را به خودمان بیاورد که از آنها که روزگاری برای ما زحمت کشیده اند یاد کنیم.

شنیدم که در قطعه هنرمندان و در کنار خسرو شکیبایی دفن شده. یادم باشد حتما سری به او بزنم...

 

/ 12 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه خودخواندو ازصحنه رود صحنه بیوسته به جاست خرم ان نغمه که مردم بسبارند بیاد

سروناز

سلام ممنون از پست پراحساس و نابتان روحش شاد

حسنا صدقی

نمی دانم چرا اینقدر از خواندن این چند سطر منقلب شدم. بی شک خاطره ی تاثیر گذاری بود ولی قدرت قلمتان را هم نمی شود نادیده گرفت. موفق باشی دوست شاعرم

نازی

بنفشه

سلام شعر ها و متون قشنگتون رو خوندم و لذت بردم متاسفانه حافظه ام برای بیاد اوردن شما در انجمن افق یاری نمی کنه اما خوشحالم که هنوز و افق و مادرم (خانم اسفند ابادی ) را به خاطر دارید . خانم فیلی همه ی ما رو عزادار کرد روحش شاد[گل]

حامد شکوری

سلام مرتضی جان داغ دلم رو تازه کردی . خدا رحمتش کنه . روزهای آخر چشم براه تمامی بچه های قدیم بود که اونها رو ببینه . اگر رضا رو دیدی سلام برسون . گاهی هم یاد 5 شنبه ها کن . دلم برای دیدنت تنگ شده . یا علی

مهدی فتوحی

آخ...آخ...آخ....من نمی دانستم خانم فیلی فوت کرده......حیف!!!!!!!!!!!!! خدا بیامرزدش..... چطور فوت کرد؟ عجب دنیایی گندی است. از وقتی از ایران خارج شده ام مدام دارم خبر مرگ هنرمندان و نویسندگان را می شنوم..... آقای بخشایش شما عجب حافظه ی قوی ای دارید. ....من به ایشان مدیونم. نمی دانستم فوت کرده..... حیف و صد حیف.....با من در تماس باشید

محمد

سلام انسان خيلي چيزها رو زود فراموش ميكنه كودكي ، كجا بوديم و كجا ميرويم ، چي بوديم و چي شديم ، و ........... گاهي دل ميگيره و گاهي ميخنده و گاهي اشك دوست داره سرازير بشه و گاهي اينقدر دلتنگ ميشه كه نميدوني چيكار بكني و ..... اميدورام خوش باشي

سلام.جناب بخشایش بزرگوار خاطراتی که استاد عزیزم سرکار خانم فیلی در دل امثال من و شما حک کرد؛ با روح و خونمان درآمیخت وکاری کرد که تا ابد از یاد ما فراموش شدنی نیست.خداوند روح بزرگشون رو غریق آرامش و رحمت کنه انشاللا امروز که با این نوشته‌ی شما برحسب اتفاق برخورد کردم؛ تمام داغ‌های دلم همراه خاطرات شیرین گذشته؛دوباره تازه شد...مدرسهف آموزش و پرورش منطقه 4؛ کانون شعرا و نویسندگان جوانه‌های ادب؛آقای قولی میاب؛ آقای پاینده؛ آقای قنبری؛ خانم اسفندآبادی... و تمام بچه‌های گل کانون ...انجمن افق؛ انجمن صدف؛ فرهنگسرای سرو و... و ماهایی که پای ثابت تمام جلسات بودیم و در آن سن نوجوانی با چه ذوقی می کوبیدیم و از این سر شهر به آن سر شهر می‌آمدیم تا با دل و جان پای درس استادان نازنینی چون مرحومه منصوره فیلی بنشینیم... در این نوشته شما تازه به سوگ این استاد گرانقدر نشسته‌اید و حسرت روزهای رفته و نبودن‌ها را دارید اما من امروز در سومین سالگرد سوگ این عزیز فقید می‌نویسم که سرچ نامش به امید تصویری از او مرا به وبلاگ شما رهنمون شد و با خوندن سطر سطر نوشته‌هاتون هر بار آهی به داغ دل من اضافه شد که چقدر در این درد اشتراک داریم

لیلا وصالی

تازه فهمیدم این حس؛ فقط درد درونی من نیست و تمام کسانی که روزی افتخار شاگردی اون بزرگوار رو داشتن؛ از این درد رنج می‌برن.برای همه‌ی رهروان راه استادی چون او آرزوی موفقیت و سربلندی دارم و برای روح شریفش؛ آرزوی غفران و علو درجات. و امیدوارم همانگونه که همواره آرزویشان بود؛ همراه صدیقه‌ی مرضیه؛ حضرت زهرا(س) محشور بشن.برای جنابعالی هم آرزوی توفیق روزافزون دارم این هم مطلبیست که دیروز به یاد این استاد گرانقدر گذاشته‌ام. http://www.bisheh.com/Feed.aspx?FeedID=10&PostID=16421