۲۷خرداد سالمرگ «نصرت رحمانی» ست

«وقتی صدای حادثه خوابید برسنگ گور من بنویسید:

یک جنگجو که نجنگید...اما شکست خورد»

با هم شعر انهدام» او را می خوانیم و برایش به رسم یادبود(یکی بود که دیگر نبود)...می نویسیم

انهدام

شعری از نصرت رحمانی

 

 

این روزها

اینگونه ام ،ببین

دستم چه کند پیش می رود،انگار:

هر شعر باکره ای را سروده ام

پایم چه خسته می کشدم ،گوئی

کت بسته از خم هر راه رفته ام

                            تا زیر هرکجا

حتی شنوده ام هر بار

شیون تیر خلاص را

••

ای دوست

این روزها

با هر که دوست می شوم احساس می کنم

آنقدر دوست بوده ایم که دیگر-

                               وقت خیانت است

••

انبوه غم حریم وحرمت خود را

                        از دست داده است

دیریست هیچ کار ندارم

                  مانند یک وزیر

وقتی که هیچ کار نداری

تو هیچ کاره ای

من هیچ کاره ام: یعنی که شاعرم

گیرم از این کنایه هیچ نفهمی

••

این روزها این گونه ام :

فرهاد واره ای که تیشه خود را –

                              گم کرده است.

••

آغاز انهدام چنین است

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان

یاران

وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید:

- یک جنگجو که نجنگید

اما...شکست خورد.                 

 

/ 8 نظر / 5 بازدید
رضا حيراني

وقتي تو اوج خستگي ها و دلتنگي ها مياي و ميبيني هنوز كسي هست كه بشه ازش با افتخار به عنوان دوست نام برد يه جور حس دلگرمي بهت دست ميده.بيشتر از چند سال نيست كه با هم رفيقيم شروع رفاقت من با تو همراه شد با شروع رفاقتم با خيلي هاي ديگه ادبيات خوب كه سبب آشنايي من و ماها بود كم كم اين دايره رفاقت رو انقدر تنگ كرد كه جز زخم هاي گاه به گاه دوست نما ها چيز ديگري نداشت. خودت خوب ميدوني چقدر بي تفاوتي كردم و گذاشتم به حساب اينكه "وقت خيانت است! "(چه خوب كه اين پيام روي مطلب نصرت خورد) حدود ده دقيقه پيش با هم حرف زديم براي چندمين بار در طول روز (مثل تمام روزها) و قرار گذاشتيم تا يكي دو ساعت ديگه همديگر رو ببينيم ( مثل خيلي روزهاي ديگه) اينبار نه سر وظيفه و نه هيچ دليل ديگه فقط حس براي اينكه بدوني بودنت و رفاقتت تنها رفاقتيه كه اطمينان و يقين بهش دارم برات مينويسم. وقتي پيام امروزت رو توي وبلاگم خوندم مثل پيام هاي گاه به گاه مجيز گويان سابق دلم رو نسوزوند فقط فهميدم قديمي ها چه خوب ميگفتند كه يك دوست ناب و خوب براي آدم كافيه. مرتضي وقتي آدم رفقايي مثل تو داشته باش از سكوت هيچكس و هيچ كنايه و متلكي دلگير نميشه چون حكا

ie dost

این روزها اینگونه ام ،ببین دستم چه کند پیش می رود،انگار: هر شعر باکره ای را سروده ام پایم چه خسته می کشدم ،گوئی کت بسته از خم هر راه رفته ام تا زیر هرکجا حتی شنوده ام هر بار شیون تیر خلاص را •• ای دوست این روزها با هر که دوست می شوم احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم که دیگر- وقت خیانت است •• انبوه غم حریم وحرمت خود را از دست داده است دیریست هیچ کار ندارم مانند یک وزیر وقتی که هیچ کار نداری تو هیچ کاره ای من هیچ کاره ام: یعنی که شاعرم گیرم از این کنایه هیچ نفهمی •• این روزها این گونه ام : فرهاد واره ای که تیشه خود را – گم کرده است. •• آغاز انهدام چنین است اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان یاران وقتی صدای حادثه خوابید بر سنگ گور من بنویسید: - یک جنگجو که نجنگید اما...شکست خورد.

زهرا معتمدی

«جهان نه با صدای انفجاری مهيب بلکه با ناله و هق هق به آخر خواهد رسيد» سلام !بعد از مدتها به روزم !

قریه

همیشه سبز و قریه‌ات آباد اگه یه موقع از این حوالی گذر کردین خوشحال می شیم میزبان حضور گرمتون باشیم

aran_z

سلام؛اران هستم.همون که دست به دامن فروغ شده بود که شعرش را تمام کند.ما قبلا توی انجمن ادبی در مورد لبريخته ها حرف زده بوديم اما نمی دونستم اين وب لاگ شماست .رفته بودم وب لاگ خانم اموسا؛اسم شما را انجا ديدم.بهرحال هم وب لاگتون خوب بود؛هم شعرهاتون وهم اينشعری که از نصرت رحمانی زده بوديد؛ادم از خوندنش خسته نمی شه.اميدوارم باز هم پيش ما بياييد.ما خوشحال خواهيم شد.ببينم؛شما که خبرنگار نيستيد؛ان شاء الله؟؟؟؟!!!!!!!!!!!