این شعر را 7 سال پیش نوشته ام
تقدیمش کرده بودم به ...
و امروز اینجا تقدیمش می کنم به دوستی مهربان که این روزها پا به سی سالگی گذاشته

ضجه
شعری از مرتضی بخشایش

امروز
شایدِ روزی ست که می رفتی
و فردا
یک روز گذشت و نیامدی

هی ورق می خورم این تقویم را
ماه ... سال...
در ابتدای سی سالگیم دیگر
نمی آیی اما...

دستها یک روز تمام می شوند
و هیچ پنجره ای چشم به بیراهه جاده نخواهد دوخت
که خواب پرده ها
سنگین تر از عبور نسیم است

/ 10 نظر / 14 بازدید
ميثاق

سلام . اين بهترين هديه ای بود که دريافت کردم ! تولد موهبتی است برای ديدن محبت عزيزان ... با اميد بهروزی شما

ریحانه مظاهری

سلام همکار گرامی. وبلاگ جالبی دارید خوشحال مشم به منم سر بزنی

من !

و من در آستانه ی بيست سالگی ... تقويمم اما ... سالها جلوتر از من است ... سالها جلوتر از من ورق می خورد ... در پی چه می دود نمی دانم ... ورق می خورد و پير می کند منی را که ... سالهاست ... می خواهد ۲ ساله باشد ...

ريحانه

سلام من بدون اجازه لينكتون كردم

من !

و دلم چه چيز ها که نمی خواهد ...

من !

و سیگاری شاید تا دود کنم خویش را و دلم را که دگر هیچ نخواهد !

من !

آدرسم تغيير کرد

من !

دلم دارد ميترکد

سلام

سلام به نظرم اگه هيچي بهياد كسي نمونه بهتره واسه همين آحر شعرو سانسور كردم