<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

باد

 

شعری از مرتضی بخشايش(پاييز۸۱)

 

تمام راه مدرسه تا خانه را مي دويدم

مبادا بفهمند كتاب رياضي ام جا مانده است

 « به دخترتان بگوييد

                 كتابش را ده دقيقه قرض بدهد

مرتضاي ما امتحان تقسيم دارد‍»

كتاب تو مي آمد و برمي گشت

           دستهاي تو

    مي گشت ميان كتاب

 

روز امتحان مي شد

تو بيست مي شدي         تو خوب بودي

بايد اصلاً مهر صد آفرين را

                  به تومي داد آقا معلم

 

من بيست مي خواستم و بيست ساله شدم

 پوتينها را پرت كردم توي كوچه :

مردم !          سربازتان خسته شده

 

از پله ها پايين آمدم

كنار صندليت ايستاده بودي

سيگار

بدجوري تو را كشيده بود

داشتي تمام مي شدي

 

اين قهوه تلخ تر از بوسه هاي تو         كه نه

بوسه هاي تو     تلخ تر از اين حرف ها

هي وسوسه مي شوم و تو انگار

دستهايت را از پشت بسته اي

 

توي خانه ماندن سخت است

صداي باد آدم را گيج مي كند

بيرون رفتيم       

باد در آغوشت گرفت

تو        ديگر آن دختر خوب نبودي...

 

/ 6 نظر / 14 بازدید
mm312

جالب و بديع بود. موفق باشيد.

Aran_z

سلام به نظرم می ايد که فضای اين شعرتون با بقيه شعرهاتون متفاوت بود.منظورم تفاوت خوبه.موفق باشيد.

رضا حيراني

هي وسوسه ميشوم و تو انگار / دستهايت را از پشت بسته اي... مرتضي اين سطر از اون سطرهاست كه بدجوري من و دچار حسادت ميكنه. خودت ميدوني چقدر اين شعر و دوست دارم بخاطر همه چيزهايي كه با وجود پياده روي هاي فراموش شده مان فراموش نميكنيم. مثل اين رفاقت سينه كوب هميشگي. و اينكه در اين روزهاي بي همه چيز كه حتي باد هم براي من باري اضافه ست تو و تنها تو تنها حقيقت اين حوالي هستي كه تمام نميشوي و تكراري ... نه نخواهي شد

پریزاد

سلام فقط می تونم بگم محشره ـ معرکه ست ـ از این بهتر نمی شه. امیدوارم همیشه موفق و سربلند باشید . منتظره شعر های بعدیتان هستم