یا عشق

 

چندباری برای خداحافظی آمدم و برگشتم

نوشتن روی وب برایم سخت شده

با این همه بازگشتم با شعری دیگر

سلام

 

عقبگرد

شعری از مرتضی بخشایش

دو چشم که از کلماتت به خود می پیچند

و عقربه ای که از تمام ساعتها

به اتفاق ساده ای دل بسته بود

 

کلید از دست تو می افتد

و ما به خاکی برمی گردیم

که از خنده های کودکانه

       گریه های پیاپی ساخت

 

کجای زمین باید دوید

تا به التماس خدا آرام نگیری

 

ما از نسل خودمانیم

واین تاریخ بی نَسَب          به هر که برسد

دست از سرنوشت ما بر نمی دارد

 

کتاب را ببند و تماشا کن

کسی که تا اینجای قصه دوام آورده است

به انگشتهای مچاله پناه نمی برد

 

/ 7 نظر / 16 بازدید
آران ـز

سلام. قشنگ بود و خيلی کوتاه . چرا؟؟ موفق باشيد.

زهرا معتمدی

«سر نوشتی نيست که نتوان با تحقير بر آن غالب آمد» با اعترافات دير هنگام يلدا بازی و يک شعر قديمی به روزم! و منتظرتان...

اميري نژاد

سلام.خوشحالم که به روز کرده ايد، علامت خوبی است..و در ضمن، سال نويتان مبارک!

غزاله غضنفری

آفرين افرين افرين خيلی شعر زيبايی بود منم يه زمانی اشراقی بودم ..........................

غزاله غضنفری

آفرين کار پایین رو هم خوندم چقدر ترانه ی قشنگی بود خيلی به حال و هوای من می خوره. آفرين ممنون ازتون

حسنا صدقی

با درود بسیار کار زيبايی بود. حيف است اهالی هوای بارانی و بهار را تنها بگذاريد. پاينده باشيد.

آزاده بشارتی

سلام دوست عزيز داشتم کامنتهای سال گذشتم رئ نگاه ميکردم که به کامنت شما رسيدم... بعد از يک سال چطوره يک سر به غزل جديدم بزنيد؟!