یک شعر از احمدرضا احمدی

 از کتاب «ساعت ده صبح بود»

چرا من را با ظرفهای شکسته مقایسه می‌کنی

من کههنوز می‌توانم تو را صدا کنم

من که هنوز برگ زرد را نشانه‌ی پاییز می‌دانم

تنهاگاهی از ناامیدی

 با افسوس آهی می‌کشم

سپس پنجره را در سرما می‌بندم

هنوز تفاوتمیوه‌های تابستانی و زمستانی را 

می‌دانم

همان‌طور که میان اتاق ایستاده بودم

سال تحویل شد

دو سه پرنده به سرعت پرزدند

سپس در افق گم شدند

سپس پیری من و توآغاز شد

/ 3 نظر / 21 بازدید
امیر

سلام

فرشید

خیلی قشنگ بود مرسی از این انتخاب زیبا