يک شعر قديمی که يادگار روزگار زخمی عاشقی ست

عکس

شعری از مرتضی بخشايش

 

دست من نيست که دستت را بگيرم      يا  نه

سربه هر بالشی که می گذارم

     خواب تو را بيدار می شوم

 

يادت هست

جمع شديم که عکسی به يادگار...

کنار تو ايستادم

گفتم اگر قرار است بسوزد اين عکس

       کنارهم بسوزيم

            به پای هم

            که روی پا انداختی و گفتی

فرقی نمی کند برايت

 

جوابی اگر می دادی

 بختت را          نمی دانم

دست کم

لباست که سفيد می شد

 

/ 54 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قاصدک آبی

سلام دوست عزيز پست بی نهايت زيبا سوختن با هم خوشحالم وب خوبی پيدا کردم مثل وب شما مرسی که سر زديد منتظر پستهای جديدتان هستم

فاطمه

سلام گلم خوبی ؟ من هم آپ کردم ...بیا و با حضورت شادم کن ... در سکوتی دلگير مانده ام بين تو و خودم ... فاصله ای به اندازه هزار سال نوری بين خودم و تو می بينم ... تو گذشتی از من ! غافل از نگاهم و غافل از يادم ... پشيمانم از گشودن دريچه ای به سوی تو ! نمی دانم ! منتظرتم...

فاطمه

زيبا بود مخصوصا قسمتی که گفتی سر بر هر بالشی که می گذارم خواب تو را بيدار می شوم ...

faezeh

سپاس بودنت را دوست عزيز . راستی چرا قلمتان نمی خواند ؟ چشم به راه سطری دیگرم ...

مجتبی محمدظاهری

مرتضی عزيز اميدوارم مرا فراموش نکرده باشی هرچند سرم به آخور دیگری گرم است ۲تا کار باید بکنی ۱ سلام مرا برسان ۲ تبادل لینک لطفا

هانيه صدقی

فضاو واژه ها رو چه نو و دل انگيز به کار برديد. بسيار لذت بردم. در پناه حق

hani

چقدر قدمهایتان سنگین است.........