سنگ وشیطان

چند وقت پیش مدیر واحدی که در آن کار می کنم، بچه های دفتر را دور هم جمع کرد تا قبل از سفر حج، حلالیتی بطلبد و خداحافظی کند.

هر کسی چیزی می گفت. یکی می گفت وقت طواف به یاد من باشید. یکی دیگر گفت: زیر ناودان طلا یادم باشید و دیگری ...

نوبت به من که رسید لحظه ای سکوت کردم و گفتم: البته من اصراری ندارم که حتما یاد من بیفتید، ولی خیلی دوست دارم وقت سنگ زدن به شیطانها یاد من باشید.

همه خندیدند و هر کس تعبیری از این خواسته من کرد.

چند دقیقه به این صحبت ها گذشت تا اینکه مدیرمان  جلسه را جمع و جور کرد وگفت که حتما برای همه ما سوغاتی خواهد آورد، و اینکه خیلی دوست دارد ما کارش را راحت کنیم و بگوییم که چه می خواهیم تا لازم نباشد زمان زیادی را به خرید بگذراند.

دوباره صحبت شروع شد و هر کسی با کمی تعارف چیزی خواست.

یکی خواست برایش تسبیح بیاورند و دیگری مقداری از آب زمزم.

دوباره نوبت به من رسید. باز لحظه ای سکوت کردم و گفتم: برای من اگر ممکن بود، یکی از همان سنگهایی را بیاورید که به شیطان می زنند.

دوباره خندیدیم و باز هرکس تعبیری از خواسته من کرد. جالب تر از همه را خود مدیرمان گفت وگفت که می ترسد با این سنگ قصد زدن او را داشته باشم...

جلسه با حرفهای حول و حوش همین مساله تمام شد.

گذشت و آقای مدیر به حج رفت و برگشت. روز اول به دید و بازدید همکاران اداره گذشت. تا اینکه روز دوم، بچه های دفتر را یکی یکی صدا زد و سوغاتشان را به آنها داد.

این بار هم من آخرین نفر بودم. به اتاقش که رفتم گفت: من یک سنگ برایت آوردم ولی خدا وکیلی بگو سنگ را برای چه میخواستی؟

به مزاح گفتم: هیچ! فقطمیخواستم یک سنگ کمتر به شیطان بخورد.

خندید و سنگ را به من داد. در دست گرفتم و از اتاق بیرون آمدم.سنگی بود مشبک ، که به مراتب سنگین تر از آن بود که نشان می داد.

  avator.gif                                             

ماجرا رابرای یکی از همکاران اداره تعریف کردم. خواست سنگ را به او بدهم تا برای خودش عکسی از آن بگیرد. سنگ را دادم.

چند دقیقه بعد که سنگ را پس آورد به او گفتم: من آدم خیلی مذهبی نیستم، زیاد هم اهل عرفان و شهود و این برنامه ها نیستم. ولی عجیب است وقتی این سنگ را در مشت گرفتم ، حال عجیبی به من دست داد.

نگاهش را از چشمهایم برگرداند. لحظه ای سکوت کرد وخدارا شکر گفت.

به اصرار پرسیدم که دلیل شکر خدایت چیست؟

دوباره در چشمهایم خیره شد وگفت: عجیب است. من هم که سنگ را در دست گرفتم، همین حس را پیدا کردم.

.

.

.

حکایت غریبی ست...اینکه سنگ و شیطان، آدمی را به یاد خدا می اندازد.

 

 

/ 7 نظر / 18 بازدید
میثاق

مي گويند : که تنها يک دقيقه طول مي کشد تا دوستي را پيدا کنيد ، يک ساعت طول مي کشد تا از او قدرداني کنيد ، اما يک عمر طول مي کشد تا او را فراموش کنيد با تشکر

هانيه

من رو به فکر فرو برديد. ممنونم. و ممنون از گذاشتن لينک من در لب ريخته ها. در بناه مزدا باشيد

غزال اميری نژاد

سلام.من که مدتهاست گاه و بی گاه به وبلاگتان سرکی می کشم و البته نوشته هاتان را دوست دارم.خوشحالم می کنيد که شما هم ديد مرا به بازديدی پس بدهيد!

حامد شكوري

مرتضی جان سلام . حالت چطوره رفيق ؟ حکايتی که تعريف کردی جذبم کرد . جدی می گم . برای لينک ممنونم . دلم برات تنگ شده . رضا رو سلام برسون اگه ديديش . پنجشنبه ها هنوز هم هست ها ! . حق

فرشيد

سنگ منو سنگسار شدن ميندازه...همين... مطلبت قشنگ بود

فرشيد

يه کلمه جا افتاد .سنگ منو ياد سنگسار شدن ها ميندازه.مطلبت قشنگ بود

حسنا صدقی

مطلب جالبی بود.من را هم به فکر فرو برد. در مورد شعر هم شايد بهتر باشه صحبت کنيم چون من دقيقا نفهميدم اشکال کار کجاست