لب ریخته ها

 
نویسنده : مرتضی بخشایش - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱۸
 

 

باد

 

شعری از مرتضی بخشايش(پاييز۸۱)

 

تمام راه مدرسه تا خانه را مي دويدم

مبادا بفهمند كتاب رياضي ام جا مانده است

 « به دخترتان بگوييد

                 كتابش را ده دقيقه قرض بدهد

مرتضاي ما امتحان تقسيم دارد‍»

كتاب تو مي آمد و برمي گشت

           دستهاي تو

    مي گشت ميان كتاب

 

روز امتحان مي شد

تو بيست مي شدي         تو خوب بودي

بايد اصلاً مهر صد آفرين را

                  به تومي داد  آقا معلم

 

من بيست مي خواستم و بيست ساله شدم

 پوتينها را پرت كردم توي كوچه :

مردم !          سربازتان خسته شده

 

از پله ها پايين آمدم

كنار صندليت ايستاده بودي

سيگار

بدجوري تو را كشيده بود

داشتي تمام مي شدي

 

اين قهوه تلخ تر از بوسه هاي تو         كه نه

بوسه هاي تو     تلخ تر از اين حرف ها

هي وسوسه مي شوم و تو انگار

دستهايت را از پشت بسته اي

 

توي خانه ماندن سخت است

صداي باد آدم را گيج مي كند

بيرون رفتيم       

باد در آغوشت گرفت

تو        ديگر آن دختر خوب نبودي...