لب ریخته ها

 
نویسنده : مرتضی بخشایش - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸
 

===================================================

عاشقانه های مصدق در همشهری

خانم زهرا آران "روزنامه نگار و شاعر" مطلبی را درباره کتاب عاشقانه های مصدق نوشته اند که البته دوستان صفحه ی شعر روزنامه همشهری بعد از چند بار رفت و آمد بخش زیادی از آن را حذف کرده اند. در ذیل متن اصلی نوشته شده توسط خانم آران که امروز در اختیارم گذاشتند و همچنین مطلب منتشر شده در صفحه8 روزنامه همشهری دوشنبه  21 اردیبهشت را برایتان می آورم:

 

اول مطلب اصلی بدون حذفیات:

نگاهی به عاشقانه‌های مصدق

عشق و سیاست

زهرا آران

جریانی که در دهه 70 در فرهنگسراهای تهران به راه افتاد و طی آن، شعر و داستان خیلی‌ها را بالنده کرد، هیچ وقت با‌ آن شدت و حرارت تکرار نشد اما در دو، سه سال اول دهه 80 ادامه پیدا کرد و عملکرد بدی نداشت. درحقیقت کسانی که در سرتاسر دهه هفتاد، پای ثابت جلسات برجسته شعر و داستان این شهر بودند، در سال‌های آغازین دهه هشتاد به تربیت جوانان و نوجوانی همت گماشتند که بدون داشتن پیش زمینه‌های ضروری ادبی، یا به قول معروف دلی، شعر و داستان می‌نوشتند.

و من برای اولین بار بهار یا شاید هم تابستان سال 84 بود که مرتضای بخشایش را در یکی از این جلسات ملاقات کردم. اگرچه او زمستان همان سال، مدیریت جلسات شعر کانون اجتماعی جوانان را در غرب تهران پذیرفت و بعد از آن بود که از استعدادش در تشویق تازه‌کاران به نوشتن استفاده کرد، اما پیش از آن، تنها گاهی در این نوع جلسات شرکت می‌کرد و شعر می‌خواند.

در آن عصر گرم بهار یا تابستانی که او و رضا حیرانی سرزده به کانون اجتماعی جوانان آمده بودند، مصادف شده بود با تصمیم من برای اینکه برای نخستین بار در یک جمع حرفه‌ای شعرم را بخوانم. می‌دانستم قرار است زیر دست و پای نقد کسانی له شوم که در مسیر جریان‌های شعر دهه هفتاد زندگی کرده بودند و به شعر معاصر و کلاسیک اشراف داشتند، و به همین دلیل هم خودشان را اسیر رودربایستی‌های دوستانه و شاعرانه معمول نمی‌کردند.

همان‌طور که تصور می‌کردم جمع 15-10 نفره کانون اجتماعی جوانان و شاعرانش، آن روز را بر من تاختند و تا می‌توانستند از سر و ته شعر و تکنیک‌های شاعر ایراد گرفتند. مرتضای بخشایش بیش از هر کس دیگری، سادگی زبان و محتوا را نشانه رفت و آن را عامل شکست شعر ارزیابی کرد.

حالا بیش از چهار سال از آن روز و روزها می‌گذرد و اولین کتاب بخشایش پر از شعرهایی است که باوجود همه نکات مثبتش، زبانی به شدت پیچیده دارد و حتی گاهی مخاطب حس می‌کند شعرها با هدف گیج کردن خواننده نوشته شده‌اند، نه تلذذ او.

او احتمالاً این روزها را نمی‌دید که کتاب منتشر شده‌اش دست به دست می‌چرخد و مخاطبان را از سختی زبان شعرها گلایه‌مند می‌کند؛ نکته‌ای که حالا بیش از هر چیز به سبک کاری و حرفه‌ای شاعر تبدیل شده و به نظر من او را روی لبه نازک و تیزی هدایت می‌کند که در آینده‌ای نه چندان دور، اسباب گریز تعداد زیادی از مخاطبان کتاب‌هایش را فراهم می‌کند.

البته این پیچیدگی به این معنا نیست که خواننده، با شعرها هیچ ارتباطی برقرار نمی‌کند و آن را اصلاً نمی‌فهمد. اتفاقاً در هر کدام از شعرهای این 4 دفتر که تیغ ممیزی آشکارا لاغرشان کرده، سطرهایی را می‌توان یافت که عاطفه و احساسات مخاطب عام و خاص را به شدت درگیر می‌کند و حتی گاهی فراتر می‌رود و با بازی‌های زبانی، روح را پرواز می‌دهد (... هیچ جای قصه، تاب دو نفر را کم نمی‌آورد/ کم که بیاورد،‌ دو نفر قصه را تاب نمی‌آورد... یا در شعر عکس که می‌گوید: دست من نیست که دستت را بگیرم      یا نه/ سر به هر بالشی که می‌گذارم/ خواب تو را بیدار می‌شوم/ جمع شدیم که عکسی به یادگار... کنار تو ایستادم/ گفتم اگر قرار است بسوزد این عکس/ کنار هم بسوزیم/ ... به پای هم/ که پا روی پا انداختی و گفتی/ فرقی نمی‌کند برایت/ توی عکس اگر مانده بودی/ بختت را     نمی‌دانم/ دست کم/ لباست که سفید می‌شد) یا در شعر «این قهوه تلخ‌تر از بوسه‌های تو» که می‌نویسد: ...من بیست می‌خواستم و بیست ساله شدم/ پوتین‌ها را پرت کردم توی کوچه: مردم!    سربازتان خسته شده/ از پله‌ها پایین آمدم/ کنار صندلیت ایستاده بودی/ سیگار/ بدجوری تو را کشیده بود/ داشتی تمام می‌شدی...)

ولی شعرهایی همچون «لحن شرقی»، «پانوشت» یا حتی «پرنده ی تبعیدی»، در هر سطر، خواننده را بیشتر و بیشتر با پیچیدگی معنایی و محتوایی و زبانی روبرو می‌کند. لحن شرقی با این سطرها شروع می‌شود: ترکیب ساده‌ای از انگشتانت/ تفنگ را تا سنجاق سری/ جا مانده از مشق‌های مدرسه.../ ترکیب ساده انگشتانت/ کبوتر را به رهایی از آسمانی جعلی... و باقی شعر هم با ترکیباتی از همین نوع، ادامه و در نهایت پایان می‌یابد. یا مثلاً در شعر «ازدحام آشپزخانه‌ای» اگرچه سطرهای خوب زیادی پیدا می‌شوند ولی دو بند آخر شعر به غیر از این مساله که انگار تکه‌ای جداگانه از کل آن شعر هستند (البته پرداختن به چندین موضوع مختلف یا پریدن از شاخه‌ای به شاخه دیگر از نظر نقد ادبی به هیچ‌وجه نکته‌ای منفی به حساب نمی‌آید اما به نظر شخص من، تکنیک جالبی در شعر نیست و نبودنش، هزار مرتبه، به ز بودنش!) ترکیبات سخت و پیچیده دارند و مخاطب را با خود درگیر نمی‌کنند: سرفه‌ها را به معصیتی دیگر ببخش/ و روی کلماتی پافشاری کن/ که شناسنامه را در تمام مرزها تکفیر می‌کند. قلبت از چیدمان آدم‌ها خالی.../ تردید بی‌طاقتی است/ باید برای این ازدحام آشپزخانه‌ای فکری کرد.

یا در از ترانه    حادثه/  از دیوار..../ مشتی خاکستر و تبسمی که مرگ/ -انسان به نیمه‌ی سوخته یا دیوار...؟ نمونه‌هایی نظیر اینها در کتاب بخشایش بسیار زیاد پیدا می‌شوند؛ شعرهایی که شاعر در آنها سپیدخوانی‌های فراوانی را بر دوش مخاطب گذارده و حذف‌های لفظی و معنوی را به عنوان یک تکنیک کاملاً حرفه‌ای برای کارهایش انتخاب کرده است. اما سوال اساسی اینجاست که به راستی چه کسی بیشتر از منتقدان کارکشته از جراحی اشعار «عاشقانه‌های مصدق» و کشف ایهامات و استعارات بدیع آن لذت می‌برد؟ و مخاطبان  علاقه‌مند اما غیرحرفه‌ای شعر سپید تا چه اندازه شعرها را برای خود و دیگران در تنهایی‌ها، غم‌ها و شادی‌هایشان می‌خوانند؟

نمی‌خواهم خط‌کشی‌های دم دستی دانشگاهی را وسط بکشم و بگویم معیار سنجش شعر خوب، زمزمه آن در میان مردم کوچه و خیابان است اما هیچ‌کس حتی دوستان گرمابه و گلستان شاعری همچون مرتضای بخشایش هم نمی‌توانند این را منکر شوند که شعرهای او به رغم غنای فرم و محتوا، گاهی بیش از اندازه پیچیده می‌شوند. البته این شاید به دلیل دو موتیف «عشق» و «سیاست» باشد که در این کتاب زیادتر دیده می‌شوند و از قضای روزگار هر دو هم به شدت پیچیده و تلخ اما جذاب هستند.

حتی اگر کلمه پیچیده به مذاق خیلی‌ها خوش نیاید و آن را دوپهلو بدانند، سختی زبان را نمی‌شود نادیده گرفت؛ نکته‌ای که بخش عمده‌ای از نکات مثبت سبک شعر بخشایش را می‌پوشاند و از یاد می‌برد؛ در این میان تنها شعرهای دفتر دوم کتاب یعنی دفتر «عاشقانه‌های مصدق»، و چند شعر کوتاه دیگر مثل «عکس» و «چمدان» هستند که از اتهام سردرگم کردن مخاطب مبری است. اولی به این دلیل که مخاطب، هرکجا کم بیاورد، می‌تواند کودتای 28 مرداد را مرور، و ارجاعی بیرونی برای شعرها دست و پا کند. دومی احتمالاً به این دلیل که بنابر نوشته خودش، این شعرها یادگار سال‌های دورتر است؛ زمانی‌که شاعر به نوشتن شعرهایی با زبان ساده متمایل یا شاید هم معتقد بود!

 

و این هم مطلب منتشر شده! 

 

نگاهی به عاشقانه‌های مصدق

زهرا آران

بدون هیچ مقدمه‌ای اولین کتاب بخشایش پر از شعرهایی است که باوجود همه نکات مثبتش، زبانی به شدت پیچیده دارد و حتی گاهی مخاطب حس می‌کند شعرها با هدف گیج کردن خواننده نوشته شده‌اند، نه تلذذ او.

با اینهمه شناخت نویسنده این سطرها از شاعر و سلیقه‌اش، تاکید بر سادگی شعر - دست کم در حوزه زبان – دارد و این نکته‌ای است که حالا بیش از هر چیز به سبک کاری و حرفه‌ای شاعر تبدیل شده و به نظر می‌رسد او را روی لبه نازک و تیزی هدایت می‌کند که در آینده‌ای نه چندان دور، اسباب گریز تعداد زیادی از مخاطبان کتاب‌هایش را فراهم می‌کند.

البته این پیچیدگی به این معنا نیست که خواننده، با شعرها هیچ ارتباطی برقرار نمی‌کند و آن را اصلاً نمی‌فهمد. اتفاقاً در هر کدام از شعرهای این پنج دفتر، سطرهایی را می‌توان یافت که عاطفه و احساسات مخاطب عام و خاص را به شدت درگیر می‌کند و حتی گاهی فراتر می‌رود و با بازی‌های زبانی، روح را پرواز می‌دهد (... هیچ جای قصه، تاب دو نفر را کم نمی‌آورد/ کم که بیاورد،‌ دو نفر قصه را تاب نمی‌آورد... یا در شعر عکس که می‌گوید: دست من نیست که دستت را بگیرم      یا نه/ سر به هر بالشی که می‌گذارم/ خواب تو را بیدار می‌شوم/ جمع شدیم که عکسی به یادگار... کنار تو ایستادم/ گفتم اگر قرار است بسوزد این عکس/ کنار هم بسوزیم/ ... به پای هم/ که پا روی پا انداختی و گفتی/ فرقی نمی‌کند برایت/ توی عکس اگر مانده بودی/ بختت را     نمی‌دانم/ دست کم/ لباست که سفید می‌شد) یا در شعر «این قهوه تلخ‌تر از بوسه‌های تو» که می‌نویسد: ...من بیست می‌خواستم و بیست ساله شدم/ پوتین‌ها را پرت کردم توی کوچه: مردم!    سربازتان خسته شده/ از پله‌ها پایین آمدم/ کنار صندلیت ایستاده بودی/ سیگار/ بدجوری تو را کشیده بود/ داشتی تمام می‌شدی...)

ولی شعرهایی همچون «لحن شرقی»، «پانوشت» یا حتی «پرنده ی تبعیدی»، در هر سطر، خواننده را بیشتر و بیشتر با پیچیدگی معنایی و محتوایی و زبانی روبرو می‌کند. لحن شرقی با این سطرها شروع می‌شود: ترکیب ساده‌ای از انگشتانت/ تفنگ را تا سنجاق سری/ جا مانده از مشق‌های مدرسه.../ ترکیب ساده انگشتانت/ کبوتر را به رهایی از آسمانی جعلی... و باقی شعر هم با ترکیباتی از همین نوع، ادامه و در نهایت پایان می‌یابد. یا مثلاً در شعر «ازدحام آشپزخانه‌ای» اگرچه سطرهای خوب زیادی پیدا می‌شوند ولی دو بند آخر شعر به غیر از این مساله که انگار تکه‌ای جداگانه از کل آن شعر هستند (البته پرداختن به چندین موضوع مختلف یا پریدن از شاخه‌ای به شاخه دیگر از نظر نقد ادبی به هیچ‌وجه نکته‌ای منفی به حساب نمی‌آید اما به نظر می‌رسد تکنیک جالبی در شعر نیست و نبودنش، هزار مرتبه، به ز بودنش!) ترکیبات سخت و پیچیده دارند و مخاطب را با خود درگیر نمی‌کنند: سرفه‌ها را به معصیتی دیگر ببخش/ و روی کلماتی پافشاری کن/ که شناسنامه را در تمام مرزها تکفیر می‌کند. قلبت از چیدمان آدم‌ها خالی.../ تردید بی‌طاقتی است/ باید برای این ازدحام آشپزخانه‌ای فکری کرد.

یا در از ترانه    حادثه/  از دیوار..../ مشتی خاکستر و تبسمی که مرگ/ -انسان به نیمه‌ی سوخته یا دیوار...؟ نمونه‌هایی نظیر اینها در کتاب بخشایش بسیار زیاد پیدا می‌شوند؛ شعرهایی که شاعر در آنها سپیدخوانی‌های فراوانی را بر دوش مخاطب گذارده و حذف‌های لفظی و معنوی را به عنوان یک تکنیک کاملاً حرفه‌ای برای کارهایش انتخاب کرده است. اما سوال اساسی اینجاست که به راستی چه کسی بیشتر از منتقدان کارکشته از جراحی اشعار «عاشقانه‌های مصدق» و کشف ایهامات و استعارات بدیع آن لذت می‌برد؟ و مخاطبان  علاقه‌مند اما غیرحرفه‌ای شعر سپید تا چه اندازه شعرها را برای خود و دیگران در تنهایی‌ها، غم‌ها و شادی‌هایشان می‌خوانند؟