لب ریخته ها

 
نویسنده : مرتضی بخشایش - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٠
 

يک شعر قديمی که يادگار روزگار زخمی عاشقی ست

عکس

شعری از مرتضی بخشايش

 

دست من نيست که دستت را بگيرم      يا  نه

سربه هر بالشی که می گذارم

     خواب تو را بيدار می شوم

 

يادت هست

جمع شديم که عکسی به يادگار...

کنار تو ايستادم

گفتم اگر قرار است بسوزد اين عکس

       کنارهم بسوزيم

            به پای هم

            که روی پا انداختی و گفتی

فرقی نمی کند برايت

 

جوابی اگر می دادی

 بختت را          نمی دانم

دست کم

لباست که سفيد می شد