لب ریخته ها

 
نویسنده : مرتضی بخشایش - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٩
 

 

زمانه‌ي گريستن نيست ـ اعتراض هم نه! ـ اين بار براي مقاومت آمده‌ام

قبلا هم آمده بودم ولي هيچ گاه به آغاز نرسيد.

 به هر حال از همين جا سلام مي كنم به تمام دوستان قديم و آينده...

 

افسانه

 

شعري از مرتضي بخشايش

 

 

زمين تمام افسانه‌ها را به تو داد

 

مردي كه از پشت كتيبه هاي بيستون عاشق شد

آمده بود اعتصاب كند در آغوشت

 

پشت پلكهاي پنجره پنهان شديم و خورشيد

سر به برج ديگري گذاشته تا پرت شود پايين

 

گيرم تمام اين روزها به پاي سرنوشت

نمي‌شود دست روي دست گذاشت و دست تو نه!

   ـ كسي تا اينجاي قصه را نوشت ـ

 

تلفن را بر مي دارم

به شماره افتاده انگشتها

نمي گيري ... به بازي گرفتي

                               در را

                                   ـ باز كن!

                                     انگشتها مانده لاي نفسهات

 

يك اتفاق مي توانست فنجان را     سر ميز...

 

هواپيما بلند مي شود

ساعت هزار سال گذشته از چشمها

مردي كه از پشت كتيبه ...

« مسافران عزيز!

  خدا تا لحظاتي ديگر سقوط مي كند»