لب ریخته ها

 
نویسنده : مرتضی بخشایش - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٥
 

رقص سوخته

شعری از مرتضی بخشایش

در

سایت ادبی سپنج


 
 
 
نویسنده : مرتضی بخشایش - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱
 

 

در سوگ یک معلم

 

مرگ چه وسعت حقیری دارد

وقتی گور کن ها

برای فرزندانشان، نان می‌آورند

 

 

امروز به اندازه تمام سالهایی که میان روزگار به هم پیچیده ام گم شده بودم، دلم گرفت. بعد مدتها سری به وبلاگ دوستان قدیمی در تهرانپارس زدم. از لابلای پیامهایی که رد و بدل شده بود خبری را گرفتم که ...

خانم منصوره فیلی که به من و بسیاری از هم دوره ای هایم مشق شعر آموخت از دنیا رفت.

یادم نمی رود...اولین بار وقتی دیدمش که با آقای قنبری، خانم اسفندآبادی و آقای پاینده(که برای همگی آرزوی سلامتی دارم)، آمده بودند مدرسه شریعتی.

از قبل توی مدرسه گفته بودند که بچه هایی که علاقه ای به شعر دارند بیایند نمازخانه...

تعداد ماهایی که رفته بودیم از آنها که آمده بودند مدرسه ما کمتر بود... فقط من شعر خواندم و مرتضی محمدظاهری(که شنیدم برای ادامه تحصیل به استرالیا رفته). درباره شعر هر دوی ما حرف زدند و هر دو، تمام حرفهایشان را رد کردیم! اولین باری بود که جایی شعر می خواندیم و نظر هیچکس را بر نمی تابیدیم...

بعدها خانم فیلی را بارها و بارها در انجمن شعرا و نویسندگان آموزش و پرورش منطقه4 می دیدم. با چه علاقه ای پیگیری می کرد. به ما زنگ می زد و ما را برای برنامه های مختلف خبر می کرد. بعد که انجمن ادبی افق را با آقای قولی میاب و دیگران راه انداختند و جلسه گهگاهی در منزل ایشان بود هم باز می رفتیم و آخر جلسات گاهی آقای کاتوزیان (همسرشان)، برای ما از تاریخ می گفت.

ولی فراموش ناشدنی ترین روزها، روزهایی بود که در فرهنگسرای سرو(که فکر کنم حالا اسمش بانو شده است) جلسه ای داشت و من و دیگر دوستان پای ثابتش بودیم. معلمانه به ما عروض درس می داد. درسی که برای همیشه در وجودمان ریشه کرد و هنوز هم با شنیدن هر غزلی وزن آن در ذهنم تداعی می شود.

یک بار هم یادم هست برای کاری به اداره آموزش و پرورش رفتم. اتاق محقری داشت...چقدر گرم پذیرای من شد...

یکبار در فرهنگسرای سرو چیزی شبیه عصر شعر برگزار کرد. بچه ها همه بودند...علی قربان نژاد، مهدی فتوحی، حمید نصراللهی و دیگرانی که نامشان را به یاد نمی آورم.(بخصوص یکی دوتا از خانمها که همیشه پای ثابت جلسات بودند.)

آن روز به بچه هایی که شعر خواندند کتاب به همراه مقداری پول داد. بعد از جلسه از پذیرایی و امکانات برنامه گلایه کردم. گفت: باور کن همین هدایا را هم با پول حق تدریسی که می گیرم تهیه کردم...

امروز که این خبر را شنیدم و فهمیدم که از مرگ او بیش از یک هفته گذشته و مراسم های معمولش هم تمام شده...

 

گمانم چند سالی بود که کاملا فراموشش کرده بودم. حتی از بچه های اشراق که گهگاه می بینمشان هم سراغی از او نگرفته بودم.

ولی او به گردن من و بسیاری دیگر از بچه های قدیمی شعر حق داشت.

دوره کارشناسی ارشد، کلاسی با دکتر محمد سعید تسلیمی که شخصیت فرهیخته ای است داشتم. یادم هست یک بار به بچه های کلاس 2 دقیقه وقت داد تا کسانی را که بر گردنمان حق دارند و در زندگی ما تاثیر گذار بوده اند را در ذهن مرور کنیم. بعد خواست که هر کدام از بچه ها تعداد آدمهایی را که به یاد آورده ایم بگوییم. یکی گفت 70 یکی گفت 40 و یکی دیگر...

من و یک نفر دیگر، اعدادی حول و حوش 6 و 7 را گفتیم. استاد با شنیدن این اعداد به شدت تاسف خورد که چطور ممکن است انسان اینقدر راحت آدمهای خوب زندگیش را فراموش کند...آن روز من یاد خانم فیلی نیفتادم و یاد بسیاری دیگر.

حالا که این چند سطر را می نویسم اما، مدام نام و خاطره است که در ذهنم می گذرد. شاید مرگ خانم فیلی ما را به خودمان بیاورد که از آنها که روزگاری برای ما زحمت کشیده اند یاد کنیم.

شنیدم که در قطعه هنرمندان و در کنار خسرو شکیبایی دفن شده. یادم باشد حتما سری به او بزنم...