لب ریخته ها

 
نویسنده : مرتضی بخشایش - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٦
 

تولد یک دوست

امروز روز تولد دوست و برادر عزیزم رضاحیرانی ست

یاد می کنم از روزهایی که هر روز هم را می دیدیم و به صحبت می نشستیم

و حالا در روز تولدش تنها با یک  اس ام اس  که تولد یک دوست یعنی رعشه انگشتهای زندگی روی پوست تنهایی...کاش می دیدمت...تولدت مبارک

 

دو سه سال پیش با هم ترانه های مشترکی نوشته بودیم. یکی « برف تازه »بود که هر دو دوستش داشتیم

امروز اینجا می آورمش گرچه شاید یاد خوبی از روز تولد نباشد

 

برفِ تازه

ما به انتها رسيديم

راهمون يكي نميشه

تقويمِ رفاقتامون

پُره پاييزه هميشه

ما به انتها رسيديم

كمرِ قصه شكسته

دستِ بي رحمِ جدايي

راهِ آسمون و بسته

چرا بايد دستاي من

دستِ جاده رو بگيرن

وقتي كه تو قابِ تلخه‌

خاطراته تو اسيرن

ما كه افسانه نبوديم

كه تو قصه‌ها بمونيم

با حروفِ گنگ سربي

حسرتِ همو بخونيم

آخرِ ترانه اينجا

مرگِ خاطراتمونه

مثِ برفِ تازه‌اي كه

جايِ پاتو مي‌پوشونه