لب ریخته ها

 
نویسنده : مرتضی بخشایش - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٠
 

وارث

 

شعری از مرتضی بخشایش

 

پا به این سالهای جوانی گذشت

سراسیمه انگشتهای قصه کم آمد

 

دودِ تمام این روزها

چشم از نگاه ما بر نمی دارد

وآفتابی که از اردیبهشت عاشق شد

تنها به گلدانی شکسته دل بسته بود

 

- جایز به گریه های تو ایستادن نیست -

 

میز را در انتهای جهان چیده اند

جفتی استکان و مشتی گلوله وبعد

قیچی

و روبان جا مانده از سبزه های عید

 

خدا نیستم

وگرنه یک سیب

برای چشم پوشی از این همه بی گناهی بس بود

 

روی ریلهای آهن

 به جستجوی کودکی ها نیامده ایم

 

تاریخ

کابوس پدر هامان بود

و این قاب عکس پوسیده

شناسنامه ی هیچ پیوندی نیست

 

- جایی در این حوالی از پشت خنجر شده ایم -

 

سیاره های ِدور از زمین تنهاترند یا ما ؟!

یا اقیانوسی که اعتمادش را

نذر پارویی شکسته کرد ؟

 

انگار باید باورمان شود

اجدادمان

توی همین خاک مچاله اند

 

چمدانت را باز کن!

هنوز چیزی برای نگفتن

                     روی نفسهایم هست

و این پیراهن موروثی

جایی میان اتاق...

 

دکمه هایت را ببند

بگذار دیوارهای خانه آرام بگیرند.